آیـهانآیـهان، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

تک ستـــــــاره آسمان مامانی و بابایی

اومدن به خونه

نویسنده ی این مطلب : خاله راضیه یه سلام دیگه به پسر گل گلابمون امروز جمعه اول فروردینه 1393 هست و تو زیباترین هدیه  نوروزی به خونواده هستی ... قدمت مبارک عزیزم . امروز بعد از ظهر تو و مامانی از بیمارستان به خوتون اومدین .. هم ما و هم خونواده ی بابایی پیشتون بودیم , بهتره بگم پیش تــــــــــو .. چون هرجا که تو می رفتی به لشکر از عمه ها و خاله ها و زن عمو و دختر عمه , پشت سرت به راه می افتادند... و این زیباترین لحظات برا همه مون بود ... دیشب چشاتو باز کرده بودی و ما کنارت نبودیم که ببینیمت برا همین امروز همــــــــــه  مشتاقانه منتظر بودیم که اون چشای ناز و خوشگلتو باز کنی. و عکسات : اینم عکس امروزه, که اگ...
1 فروردين 1393

روز موعود ...

  نویسنده این مطلب: خاله راضیه   بالاخره روز موعود رسید ... عـــــــــــزیــــــــــــــــزم , بعد چنـــــــــــــد ماه انتظار , امروز ساعت 5.5 مامانی رفت  که تو بیمارستان بستری شه تا مراحل لازمه رو طی کنه ( البته قرار بود 16 فروردین به دنیا بیایی که , نتونستی صبر کنی و گفتی الا و بلا باید سر سال تحویلی پیش مامان  و بابام باشم )... خاله ملیحه هم با مامانی و بابایی رفته بود .. حدودای 7و 45 دقیقه ی صبح تو بدنیا اومدی و به جمع ما پیوستی و با خودت کلی شادی و شعف آوردی ...  فکر کنم حدودای ساعت 9.5 بود که خانمای پرستار آوردنت پیش مامانی ... وقتی خانمای پرستار تو رو آوردند , اشک تو ...
29 اسفند 1392

آماده کردن اتاقت 2 ...

نویسنده این مطلب: خاله راضیه ســـــلام قند عسل خاله ... انگار دیشب تو هم ذوق زده بودی و حسابی برا خودت شادی می کردی ( نقل قوله مامانیته ). دلم برات بگـــــــــــه ؛ امروز بعد از ظهر هم  برا اتمام ماموریت دیروز راهی خونه تون شدیم و باقی کارا رو انجام دادیم . عصر هم عمه هات و عمو و زن عمو و مامان بزرگ و بابا بزرگت هم اومدند و دور هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم و کلی از وسایلات عکس گرفتیم ... دیگـــــــــــــــــــه داریم برا اومدنت لحظه شماری می کنیم . خوشگله خاله ؛ عکساتم می ذارم که بزرگ که شدی بهشون نگاه کنی و حس و حال مارو درک کنی اینم لحافته که خاله ها و مامانی , به کمک ه...
23 اسفند 1392

آماده کردن اتاقت 1 ...

نویسنده این مطلب: خاله راضیه ســــــــلام خاله جون .. خوبی عزیزم؟ .. الان که من دارم این مطلب رو می نویسم که موندگارش کنم , تــــــــو , چند روزه دیگه به جمع ما می پیوندی و می دونم که همــــــــــــــــه مونو غرق در شادی و خوشحالی می کنی. امروز  , من و خاله ملیحه و خاله رویا و آنّه و آقاجون , وسایلای خوشگل خوشگلی که برات خریدیمو؛ برداشتیم و رفتیم خونه ی شما . اول اتاق و تخت و کمدت رو تمیز کردیم و بعد وسایلتو چیدیم  ( البته هنوز کارا کاملاً تموم نشده قراره فردا دوباره بریم و چند تا کار دیگه هم که مونده تموم کنیم ) ... شب هم عمو دایی (محمد علی) با یه جعبه باقلوا , اومد و اونم از تاقت دیدن کرد و کلی تبریک گ...
22 اسفند 1392